جلال الدين الرومي

30

فيه ما فيه ( فارسى )

فرمود كه سيد برهان الدين محقق قدس اللّه سره العزيز 48 « 1 » سخن مىفرمود . يكى آمد « 2 » كه مدح تو از فلانى شنيدم . گفت « تا ببينم كه آن فلان چه كس است . او را آن مرتبت هست كه مرا بشناسد و مدح من كند ؟ اگر او مرا به سخن شناخته است پس مرا نشناخته است زيرا كه اين سخن نماند و اين حرف و صوت نماند و اين لب و دهان نماند . اين همه عرض است . و اگر به فعل شناخت ، همچنين . و اگر ذات من « 3 » شناخته است آنگه دانم كه او مدح مرا تواند كردن و آن مدح از آن من باشد » . حكايت او همچنان باشد كه مىگويند پادشاهى پسر خود را به جماعتى اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غيره آموخته بودند و استاد تمام گشته « 4 » با كمال كودنى « 5 » و بلادت . روزى پادشاه انگشترى در مشت گرفت فرزند خود را امتحان كرد كه بيا بگو در مشت « 6 » چه دارم ؟ گفت « آنچه دارى گرد است و زرد است و مجوّف است . » گفت « چون نشان‌هاى راست دادى ، پس حكم كن كه آنچه چيز باشد « 7 » » . گفت « مىبايد كه غربيل باشد . » گفت آخر اين چندين نشان‌هاى دقيق را كه عقول در آن حيران شوند دادى از قوت تحصيل و دانش اين قدر بر تو چون فوت شد كه در مشت غربيل نگنجد ؟ » اكنون همچنين علماى اهل زمان 49 در علوم موى مىشكافند و چيزهاى ديگر را كه به ايشان تعلّق ندارد به غايت دانسته‌اند و ايشان را بر آن احاطت كلّى گشته و آنچه مهم است و به او نزديك‌تر از همه آنست خودى اوست و خودى خود را نمىداند . همه چيزها را به حلّ و حرمت حكم مىكند كه اين جايزست و آن جائز نيست و اين حلال است يا حرام است « 8 » و خود را نمىداند كه حلال است يا حرام است ، جائز است يا ناجايز « 9 » ، پاك است يا ناپاك است . پس اين « 10 » تجويف و زردى و نقش و تدوير عارضى است « 11 » كه چون در آتش اندازى ، اين همه نماند ، ذاتى شود صافى ازين همه

--> ( 1 ) . ح : ( العزيز ) ندارد ( 2 ) . ح : يكى گفت ( 3 ) . ح : و اگر ذات مرا ( 4 ) . ح : گشت ( 5 ) . اصل : كودكى ( 6 ) . ح : كه در مشت ( 7 ) . ح : كه اين‌چنين چيز چه باشد ( 8 ) . ح : و آن حرامست ( 9 ) . ح : او جائز است يا ناجايز است ( 10 ) . ح : پس آن ( 11 ) . ح : برو عارض است